پدر؛ کوهی که زیر بار گرانی فرو می ریزد
روز پدر آمده است، اما واژهها هم شرم دارند. پدری که جوانیاش را خرج خانه و خانواده کرد، امروز زیر آوار تورم، شرمندگی و بیثباتی اقتصادی خم شده؛ پدری که قرار بود در آرامش بازنشستگی لبخند بزند، حالا برای لقمهای نان دوباره میدود.
به گزارش گروه فرهنگی آذرانجمن/ رعنا شکری: تقویم، این شنبه دیماه به نام پدر مزین شده است؛ اما حتی واژهها بغض دارند.
پدر این روزها سرشار از شرمندگی است؛ قامتش به بلندای تورم نمیرسد و لبخندش طعم گس ناامیدی میدهد.
بهار جوانیاش را پای خانه و خانواده نشاند؛
چه شبها که کلید را آهسته در درِ خانه چرخاند تا اهل خانه بدخواب نشوند،
چه روزها که دلتنگیهایش را لای امید پنهان کرد و حتی روزهای تعطیل هم کار کرد.
در خیلی از مهمانیها و مناسبتها، جایش خالی بود؛
همّ و غمش آسایش همسر و فرزندانش بود.
قد کشیدن بچهها را ندید؛ چون پلههای ادارهها را بالا و پایین میکرد که با وام و قرض و قسط، یک چهاردیواری تهیه کند.
چهاردستوپا راه رفتن دلبندانش را هم ندید؛ چون میدوید که چالههای زندگی را پر کند.
دلش خوش بود که وقتی پا به سن گذاشت، بالاخره رنگ آرامش را خواهد دید.
میخواست وقتی بازنشسته شد، لم بدهد و کنترل تلویزیون را به دست بگیرد و با خیال آسوده، اخبار ببیند.
اصلاً دلش میخواست وقتی ریشش جوگندمی شد، روزهای تعطیل نوهها از سر و کولش بالا بروند و کودکیِ ندیده فرزندانش را جبران کنند.
پدر نخورد و نپوشید و از خوشیهایش گذشت؛ هیچوقت برای خود آرزویی نکرد و تمام دغدغهاش، حقوق مستمریاش بود که وقتی سرش را به زمین گذاشت، خیالش از زن و فرزندش راحت باشد.
اما…
این روزها همان دلخوشیهای کوچک هم برایش به رویا تبدیل شده است.
رقصِ قیمتها، شبهای بعد از بازنشستگی را برایش کابوس کرده است.
قرار بود میانسال شود و به ریش روزگار بخندد، اما یکشبه ریشش سفید شد.
او پیر شد و شکست و با همان قامت مچاله، باز هم خودش را به زور سرپا نگه داشته که برای لقمه نانی دوندگی کند.
این بار شیفتهایش را هم زیادی کش میدهد که دیر برسد و چشمش به چشمان منتظر اهل و عیالش نخورد.
خیلی وقت است گونیهای برنج زیر بغلش سنگینی نکرده است.
گاهی هوس کوفته تبریزیِ پرملات میکند.
به دلش میافتد کمی خرید کند و خودش را برای حاجخانوم لوس کند و سفارش کوفته تبریزی با مغز گردو و زرده تخممرغ بدهد، اما قیمت گوشت روی شیشه قصابی، از این خیال باطل بیدارش میکند.
سفرهاش کوچک شده و شرمنده نوههاست.
تماشای اخبار دیگر برایش لذتی ندارد و بیشتر، ضربان قلبش را بالا میبرد.
حتی روزهای تعطیل هم چنگی به دلش نمیزند.
او خسته بود و خستگی در تنش مانده است.
روی تمام امیدهای کوچکش را خاکستر ناامیدی گرفته و خون دل میخورد.
مدتهاست سراغ چکاپ و داروهای فشارخون و دیابتش نرفته است.
شاید دوست دارد بیخبری از قیمت دارو، دردش را تسکین دهد.
قبضهای سر به فلک کشیده آب و گاز و برق، برایش دلودماغی نگذاشتهاند.
به رسم پشت و پناه بودن که مرام پدران است، قرار بود هیچ فرزندی اشک پدر را نبیند؛
اما امروز، هایهای گریه کردن حق اوست؛ چرا که قیمت دلار، خندههایش را به یغما برده است.
پدر، دلش هنوز بزرگ است و سزاوار احترام.
برای چهره غمبار این روزهایشان و برای قلب پُر دردشان، جز دیدن خوشی و احترام و وفای فرزندانشان مرهمی نیست.
مبادا که این دلخوشکنکها از آنها گرفته شود.
تنهایی و غفلت از پدر یعنی مرگ تدریجی یک کوه…
انتهای پیام/

رعنا شکری
نظرات