تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۵/۲۷ - ساعت ۱۳:۰۶ کدخبر: 106473 comment-2 Created with Sketch Beta. نظرات (0)

وقتی حاجی مُرد، همه یاد زندگی افتادند!

در خانه حاج ایوب، مرگ هم نتوانسته عادت‌های زندگی را متوقف کند؛ یکی نگران ریمل و تیپ مراسم است، یکی حساب‌وکتاب ختم را می‌کند و دیگری دنبال سلفی با «ددی» رفته است. حاجی اما که حالا از بیرون به تشییع جنازه خودش نگاه می‌کند، تازه یاد بدهی‌ها، رازهای پنهان و کارهای نکرده‌اش افتاده؛ غافل از اینکه خانواده پیش از دفن، برای آبروداری، استایل و شام مراسم برنامه‌ریزی کرده‌اند!

گروه فرهنگی، اجتماعی آذرانجمن/ رعنا شکری: بدری خانم در حالی که با تکاندن خودش، نیم‌دایره‌های فرضی رسم می‌کند، روی پایش می‌کوبد و از حاجی گلایه می‌کند که چرا تنهایش گذاشته؟

حاج ایوب هاج‌ وواج اطرافش را نگاه می‌کند و به جسدی که در مقابلش دراز کشیده خیره می‌شود و خودش را می‌بیند.

Advertise

ترس و حیرتش درهم‌تنیده و تلاش می‌کند داد بزند و از این کابوس خلاص شود؛ اما کسی صدایش را نمی‌شنود.

ضربه‌های بدری خانم از پا به سینه رسیده و برای جوانمرگی حاج ایوب «هشتادساله»‌اش خون گریه می‌کند.

دختر بزرگش خدیجه که بعد از ازدواج به رکسانا تغییر نام داده، می‌خواهد اشک بریزد. اما چه کند که ریمل‌های ضدآبش در آستانه فروپاشی است.

پسرش حاج بهرام که معلوم نیست هق‌هق یا سرفه می‌کند، به فکر تشییع جنازه و مجلس ختم است که چقدر قرار است برایشان آب بخورد.

عروسش فرنگیس، که باز و بسته شدن پره‌های دماغ عروسکی‌اش خبر از گریه می‌دهند، به فکر تیپ مخصوص مراسم فرداست.

داماد خانواده اما سکوت کرده و به دنبال جای خلوتی می‌گردد که کمی تنها باشد. ذهنش پر از صدای مخملین «چرتکه» است.

نوه‌ها طبق یک قرارداد نانوشته شروع به گرفتن سلفی با نعش «ددی» کرده‌اند. آخ که چه ویویی بگیرد این استوری‌ها!

حاج ایوب همچنان دادوبیداد می‌کند و به کارهای نکرده‌اش فکر می‌کند. قرار بود چند روز استراحت کند و خوب که شد با بدری جانش به یک «سفر شیطون‌بلا» بروند.

کم‌کم آمبولانس از راه می‌رسد و صدای گریه‌ها مثل پنجول گربه، گوش را می‌خراشد.

حاج ایوب دنبال نعش خودش می‌دود و اعتراض می‌کند که کجا می‌برندش؟! آن هم با این تیپ و شمایل!

اصلاً بدری حواسش کجاست که کت‌وشلوار «هندوانه قاچ‌کن» حاجی را بیاورد؟

به چهره تکیده خود روی برانکارد نگاه می‌کند. این مدت که در بستر بیماری افتاده، موهایش را رنگ نکرده و سفیدی موهایش دارند خوش‌رقصی می‌کنند.

بدری خانم پشت سر آمبولانس اصرار دارد که حاجی او را همراه خود ببرد.

صدای اعتراض حاجی کم‌کم رنگ التماس به خود می‌گیرد و می‌خواهد زمان بخرد؛ مثل همان فرصتی که برای بازپرداخت اقساط معوقه تسهیلات بانکی می‌گرفت!

خیلی زمان لازم دارد؛ طفلک مگر چقدر عمر کرده! تازه قرار بود این بار که از «پاتایا» برگشت، به خانه خدا برود و توبه کند.

به زمین و زمان التماس می‌کند که کمی مهلت جبران دهند؛ مثل جبران کردن «مالیات» که سال‌به‌سال به قدمت آن می‌افزود.

قول می‌دهد که به مستأجر بیوه جوانش، سودابه، که هم‌سن‌وسال نوه‌اش سارینا بود، دیگر پیشنهاد «صیغه» ندهد.

با آوردن اسم سودابه، ناگهان یاد تلفن همراهش می‌افتد که در خانه مانده. وای اگر بدری یا بچه‌ها آن را چک کنند و مکالمات او و سودابه را ببینند؛ همان پیامک‌هایی که سودابه خواهش کرده بود پول پیش خانه را منصفانه افزایش دهد و حاج ایوب در جواب دو گزینه روی میز گذاشته بود: یا صیغه یا تخلیه…

قبل از حرکت آمبولانس، دولت منزل حاجی پر شد از ازدحام جمعیت که بر سر و صورت می‌زدند و ناله سر می‌دادند، اما به فریادهای حاجی اعتنایی نداشتند.

حاج ایوب با آمبولانس به سفر ابدی رهسپار می‌شود و بقیه با چشمانی اشکبار به خانه برمی‌گردند.

خواهران حاجی همان‌طور که با مشت به سینه می‌کوبند و صورتشان را می‌خراشند، دستور می‌دهند بساط حلواپزان پهن شود؛ اما خدیجه، بخوانید رکسانا، اعتقاد دارد که این کارها خز شده.

بدری خانم در ذهنش تمام کمدها را زیرورو می‌کند تا کفن و تربتی را که در سفر عتبات متبرک کرده بودند پیدا کند؛ اما یادش نیست در آخرین تغییر دکوراسیون منزل کجا گذاشته است.
کاش لااقل تسبیحی که تا چند سال پیش حاج ایوب با آن ذکر می‌گفت پیدا شود. تا همین چند سال پیش تسبیح همیشه در دست حاجی بود تا اینکه نوه‌ها دستور منع استفاده از آن را به دلیل بی‌کلاسی صادر کردند و حاجی هم که دلش به «بادام‌ایچی»هایش خوش بود، سمعاً و طاعتاً قبول کرد.

برای شادی روح مرحوم، فرنگیس، عروس خانواده، موزیک لایت دانلود می‌کند و به شوهرش می‌سپارد که حتماً در اعلامیه قید شود: «تم مراسم آن مرحوم، ست سفید است!»
برای مهمانان گرانقدر از بهترین رستوران شهر، شام سفارش می‌دهند و مهمانان معزا، همان‌طور که ماهیچه را به دندان می‌کشند، حاجی را به دست فراموشی می‌سپارند.
بوی غذا در کوچه پیچیده و مشام رفتگر محله را قلقلک می‌دهد. چندماهی است به بچه‌هایش وعده کوبیده داده، ولی جیبش به فلافل مشتاق‌تر است.

 

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *