در دل خاکهای مقدس؛ سفر به سرزمین عشق و ایثار
سفر به سرزمينهايي که هر گوشهاش قصهاي از عشق و فداکاري دارد، جايي که خونهاي ريختهشده همچنان در خاکش جريان دارند و ياد شهداي آن در دلها زنده است از دوکوهه تا طلاييه، از فکه تا شلمچه، تنها يک حقيقت ثابت است: اين سرزمينها، قلبهايي دارند که با خون شهدا ميتپند.
به گزارش آذرانجمن به نقل از احرار، سهیلا عباسپور…در سرمای زمستان آذربایجان، عازم جنوب شدیم؛ به دل مناطقی که هنوز یادگارهای جنگ را در خود زنده نگه داشتهاند. کمتر کشوری را میتوان یافت که چنین باافتخار، خاطرات دفاع مقدس را حفظ کرده باشد. این بار، با گروهی از اهالی رسانه راهی شدهایم، هرکدام با نیتی در دل. اما دغدغهی من چیز دیگری است: چگونه محتوایی درخور این سفر خلق کنم؟ یادداشتی، تصویری، یا شاید مصاحبهای که بتواند این حال و هوا را منتقل کند؟
دوکوهه، خانهی عشق
نخستین مقصد ما پادگان دوکوهه است. بر سردرش نوشتهاند: “دوکوهه، السلام ای خانهی عشق.” مکانی که روزگاری پناهگاه و خاستگاه رزمندگانی بود که برای دفاع از میهن آماده میشدند. هنوز هم، هوای دوکوهه میان تاریکی و روشنایی معلق است، گویی زمان در اینجا متوقف شده است. هنگام عبور، چشمانم به تندیسهایی از شهدا میافتد، کاغذهایی که بر آنها سخنانشان نقش بسته است، سخنانی از جنس ایثار و شهادت.

دوربینم را بالا میآورم و ضبط میکنم. ناگهان صدایی از بلندگوها پخش میشود؛ صدایی که بیاختیار مرا به سالهای جنگ میبرد. انگار رزمندگان را میبینم، سراسیمه، تفنگ به دست، که به سوی خط مقدم میدوند.
فکه، قتلگاه شقایقها
گرد و خاک بلندی در هوا پیچیده است. در ورودی فکه، تابلویی به چشم میخورد: “کفشهایتان را درآورید. گویی خاک اینجا، با پاهای برهنه بهتر سخن میگوید، انگار میخواهد خستگی رزمندگان را به زائران منتقل کند.

در هر سوی فکه، قصهای نهفته است. نگاه شهید زینالدین توجهم را جلب میکند. با خود میگویم: “حاجی، چرا اینگونه نگاهم میکنی؟ انگار که میگویی: چه خبرتان است؟ چرا بازی دنیا را جدی گرفتهاید؟”
راست میگوید. ما اسیر دنیا شدهایم، غرق در زرقوبرق آن، غرق در مشکلات مادی.

سنگری ساختهاند با کیسههای شن. بر آن نوشتهاند: “به قرارگاه لشکری خوش آمدید.” تصویری از تانکر آب، که دو رزمنده در کنارش لباس میشویند، بازتابی از زندگی آن روزهاست. و آن سوتر، عکسی از شهید خرازی؛ چهرهای خسته اما استوار.
تابلوی دیگری در ورودی فکه نظرم را جلب میکند: “فکه، قتلگاه شقایقهای تشنهلب است.”
چشمم به مزار شهدای گمنام میافتد. دلم آتش میگیرد. به خودم میگویم: “مرا ببخش که تو را گمنام خطاب میکنم؛ این ما هستیم که در این دنیای فانی گم شدهایم.”
از بلندگوها صدای زیبای آوینی پخش می شود کنار یادمان شهید آوینی سید شهیدان اهل قلم می ایستیم گویی کلماتیکه او بر زبان می آورد رنگ خون دارند..با آن صدایی که گویی از بهشت آمده تا بر دلهایمان نفوذ کند و دلهای ما را مهمان ان حال و هوا کند
دعوتشدگان شهدا
دو دانشآموز را میبینم. یکی میگوید: “دعوتنامهام را شهدا فرستادهاند. پدرم هرگز اجازه نمیداد بیایم، اما وقتی موافقت کرد، دانستم که این سفر قسمت من بوده است. وقتی برگردم، میخواهم این حال و هوا را حفظ کنم.”
دخترکی از شهر بابک، با چفیهای بر دوش، میگوید: “به شهدا قول دادهام، دیگر گناه نکنم.” معصومیتش در چشمانش موج میزند.
این نسل، که برخی آنان را گمگشتهی دنیای امروز میخوانند، آمدهاند تا پاسخ دعوت شهدا را بدهند. آنها شاید از جنگ چیزی ندیده باشند، اما در این سرزمین، بوی عشق و ایمان را استشمام کردهاند.
چزابه ..وضوی عشق با خون
پس از فکه، راهی چزابه میشویم، اما گویی هنوز دلم در نگاه خیرهی شهید زینالدین جا مانده است. چه رازی در این نگاه نهفته که چنین مرا میخکوب کرده؟ اگر این تأثیر جوّ است، چرا تنها نگاه او چنین بر دلم نشسته؟
چزابه جایی است که دلاورمردان آذربایجان، با غیرتی که مجال ماندن به دشمن نداد، وارد نبرد شدند. راوی میگوید: “اینجا، مردانی بودند که با خون خویش وضو گرفتند.” این جمله چنان در ذهنم میپیچد که گویی زخمهای جنگ هنوز زندهاند.
هویزه، آرامگاه عاشقان
به هویزه که میرسیم، نسیم خاطرات شهدا در فضا جاری است. در اینجا، هر سنگ مزار، قصهای از کرامت دارد. از شهید حاتمی میگویند که واسطهی ازدواج بسیاری شده است. زائران جوان، فاتحه میخوانند و از او طلب میکنند که پیوندی مبارک برایشان رقم بزند.

در گوشهای از گلزار، کنار مزار شهید علمالهدی، مجلس عزاداری برپاست. صدای نوحه، خالصانه و جانسوز، روحم را از این دنیا جدا میکند. حس میکنم سبک شدهام، گویی به آسمان نزدیکترم. دلم میخواهد گریه کنم، اما نمیتوانم؛ این لحظات را باید با چشمانم ثبت کنم، باید آنها را بنویسم. اما نه کلام و نه تصویر، هیچکدام قادر نیستند این حال و هوا را چنان که هست توصیف کنند
اروند، رودخانهی سکوت
اروند رامشدنی نیست. نه در خروش بیامانش، نه در خاطراتی که با خود میبرد، و نه در داغی که بر دلها مینشاند.
راوی، حکایات اروند را بازگو میکند. گروهی ناشنوا نیز آمدهاند، و نمایندهشان با حرکات دست، کلمات را از نو جان میبخشد، بیآنکه صدا به گوششان برسد. در میان این روایتها، از شهیدی سخن به میان میآید که خود از جنس سکوت بود: عبدالمطلب اکبری. جوانی که پیش از شهادتش، به دست خود قبرش را کَند و روی خاک نوشت:
“شهید عبدالمطلب اکبری”
دیگران به او خندیدند، تمسخرش کردند، گفتند: “چه میگویی؟” اما او، بیآنکه پاسخی دهد، دستش را زیر چانهاش گرفت، اشک در چشمانش حلقه زد، و در سکوتی سنگین، از میانشان گذشت.
چند روز بعد، همانها که به او خندیده بودند، پیکر بیجانش را بازگرداندند. و این بار، کلماتی که با انگشت بر خاک نوشته بود، دیگر بازیچهای کودکانه نبود. حقیقتی بود که او زودتر از دیگران دریافته بود.
گفته بود: “یک عمر تنها بودم. یک عمر خواستم همه را دوست داشته باشم، اما کسی مرا نفهمید. یک عمر حرف زدم، اما مرا مسخره کردند. یک عمر محبت کردم، اما فکر کردند آدم نیستم.”
در وصیتنامهاش نوشت: “همهی عمرم با امام زمان سخن گفتم. او گفت که شهید میشوی، که یار ما خواهی شد.”
راوی سر برمیگرداند، به اروند خیره میشود، به آبی که بیوقفه میگذرد، به رازی که در دلش پنهان کرده است.
ای اروند، تو مادران بسیاری را چشمبهراه گذاشتی.
دم عید، زنی را دیدم که با اندوه سنگی را به آب پرتاب کرد. گفتم: “حاجخانم، چه میکنی؟”
گفت: “هر سال میآیم، هر سال سنگ پرتاب میکنم. ای بیمعرفت، تو بچهی مرا از من گرفتی.
خوش آمدید… به بزرگترین قبری که سنگ قبر ندارد.
شلمچه؛ غروبی سرخ، شفقی از جنس عشق
شلمچه، بوی چادر حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را در خود دارد، همان جملهای که بیاختیار انسان را درجا میخکوب میکند. وقتی در غروب به شلمچه میرسیم، رنگ سرخ و دلانگیز آسمان در آن ساعت از روز، هوش از سر آدم میبرد. شلمچه یادآور عملیات کربلای پنج است؛ منطقهای که مدتها در تصرف دشمن بود، اما در این عملیات به دست رزمندگان اسلام آزاد شد.

سکوتی عمیق و عجیب در اینجا حاکم است؛ حتی خودم هم نمیتوانم جز قدم زدن در این خاک پاک، کار دیگری بکنم. این منطقه عجیبغریب را با چشم خود میبینم و در دل ثبت میکنم. هوای خنک و دلانگیز اینجا نیز مزید بر این احساسات است.
از یک خانم شمع میگیرم، اما نمیدانم چرا در این لحظات، هیچ خواسته دنیوی از شهدای اینجا به ذهنم نمیآید. تنها کلمهای که به ذهنم میآید، “عاقبتبهخیری” است؛ انگار این کلمه در خود تمامی خیرات دنیوی و اخروی را گنجانده است. انشاءالله که ما نیز همچون شما عاقبتبهخیر شویم و در مسیر پر برکت شما قرار بگیریم
اما طلاییه؛
هوا آفتابی است، اما باد سرد و سوزانی در فضا جریان دارد که در کنار گرمای آفتاب، احساسی خاص و متفاوت به انسان منتقل میکند. در قسمتی از این منطقه، راوی با استفاده از ماکتهایی، در حال تشریح عملیاتهای خیبر و بدر برای زائران است. او به دقت جزئیات این عملیاتها را بازگو میکند و فضایی پر از آموزههای جنگی و معنوی به وجود میآورد.

میگویند پس از پایان جنگ، در این منطقه مقری به منظور جستجوی پیکرهای مطهر شهدا ایجاد شد. در بخش دیگری از این مکان، حسینیه ابوالفضل العباس (علیهالسلام) قرار دارد؛ جایی که راوی با احترام بیان میکند که در این مکان، بیشترین تعداد اجساد شهدای عزیز کشف شده است.
در گوشه ای بچه های تبریز مشعول سینه زنی و عزاداری اند توجه ها را به سوی خود جلب می کند نوای لای لای ای جبهه لرین یوروغونو ای خسته جوانلاری.
فضای این مکان پر از عظمت و معنویت است یادآور فداکاریهای بیوقفه کسانی است که برای دفاع از آرمانهای عالی انسانی و اسلامی جان خود را فدای وطن کردند.
به پایان سفر رسیده ایم هر یک در دلمان با شهدا عهدی بسته ایم که نامش را جاوید نگه داریم و تا می توانیم از آرمانهای آنها دفاع کنیم و شرمنده شان نباشیم.

آذرانجمن
نظرات